شمارهٔ ۵۲۰
چو ماه از گنبد خضرا برآمدبه عذرا از درم عذرا برآمد
عرق بر خرمن ماهش نشستهچو شبنم برکنار کوثر آمد
فرو هشته دو گیسوی مسلسلکه هر یک زان کمند دیگر آمد
در آن گرمی ز تنگی دهانشنفس پیچیده از حلقش برآمد
گرفتم برکنارش تنگ اگرچهمیانش در کنارم لاغر آمد
ببوسیدم بنا گوش چو سیمشعجب کز سیم بویِ عنبر آمد
بدو گفتم عجب می دارم الحقکه یادت از من غم پرور آمد
به من گفت ای فلان از فرط مستیجهان گویی مگر بر تو سرآمد
بحمدالله فراغت داری از منکه یک جامت به صد جان خوش تر آمد
به سر در پاش افتادم که زنهارسر شوریده از خوابم برآمد
نزاری هم مگر بینی به خوابشبه بیداری که را کی باور آمد
محال عقل باری نیست ماراکه کس را نیم شب در بر خور آمد