شمارهٔ ۵۲۱
مرا که جان به دهان از فراق یار برآمدهزار بار فرو شد هزار بار برآمد
چه می کنم ز چنین روزگار بی تو دریغاکه در فراق ز جان و دلم دمار برآمد
دلم ز مهر و وفا رفت خانه خانه هم چون مهروفا ندید بسی گرد هر دیار برآمد
کنار تا به میان چون برآمده ست ز چشممکه از میان تو شوری هزار بار برآمد
گره گره شود از خونِ بسته دل ریشمنفس نفس که ز حلقم به اضطرار برآمد
فرو شده ست مرا خار عشق بر رگ جانمدمار از رگ جانم ز خار خار برآمد
اگر برآمد خار از کنار یاسمن توبدیع نیست که گل هم ز نوکِ خار برآمد
بلای عشق تو ما را کمند عشق به گردنبرهنه کرد و به بازار روزگار برآمد
نه هم نزاری مسکین به بحر عشق فرو شدکه چون نزاری از این دست صدهزار برآمد