شمارهٔ ۵۲۲
از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمدبیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد
سر چه داری و رایِ کجا ، که از سر رحمتنیامدی به سرم باز و وعده ها به سر آمد
نیازمندی جانم به التقای جمالتز هرچه شرح توان کرد و وصف بیشتر آمد
چه ابتهال و تضرع به حق نمودم و کردمهر اجتهاد که در وسع و طاقت بشر آمد
چه سود جهد چو دولت مساعدت ننمایدبه هرچه فال زدم قرعه شیوهء دگر آمد
ز عمر و عیش ندارم نه لذتی و نه ذوقیچنین بود چو نحوست به روزگار درآمد
نظر به وجهه نکردم به روی کار چه گویمکه هرچه با سرم آمد ز آفت نظر آمد
به هرکجا که نشستم برایستاد خیالتز هر طرف که برفتم غم تو بر اثر آمد
گر التفات نمایی همین بس است که گفتمبیا که جان نزاری ز اشتیاق برآمد