گنج

شمارهٔ ۱۰۷۵

ای نازنین بی موجبی در خون ما رفتن که چهناکرده جرمی هر زمان با ما در آشفتن که چه
برقع برافکن یک زمان آخر زیار مهربانروی تو ماه آسمان در پرده بنهفتن که چه
کم کن نگارا از جفا هنگام صلح است و صفادستی به پیمان در وفا با یار نگرفتن که چه
بس غافلی از کار من از چشم شب بیدار مناز اشک گوهر بار من در دانه ها سفتن که چه
این جا سخن کوتاه به رویم بتا بر ماه بهیک ره به وصلم راه ده بر خاک در خفتن که چه
بیخ امیدم می کنی کارم به هم بر می زنیچون آخرم رد می کنی اول پذیرفتن که چه
بر کن نزاری دل ز وی دیگر منه بر آب پیدم درکش اکنون تا به کی بیهوده پر گفتن که چه