شمارهٔ ۱۴۰۸
ساقی ز بامداد بیاور قِنینهایبردار بانگِ قهقهه از آبگینهای
نقدینه بهشت مهیّا نمیشودلطفی کنی ز ما بستانی رهینهای
حالی در این معامله مصرف نمیشودهر چند پر جواهر دارم خزینهای
هر نوع و هر چنان که توانی بساز هینهان زود اضطرابِ دلم را سکینهای
چیزی چنان که حاصلِ وقتی بود سبکپیوند کن قرینه حال از قرینهای
مرغِ مراد هم شود آخر به حیله صیدبر رویِ دام تعبیه می پاش چینهای
تو ختمِ ساقیانی در بزمِ خلدِ اُنسما در میان حلقه مجلس نگینهای
تو در مکانِ حکمِ ریاست ممکَنیما در صفِ نِعال کم از هر کمینهای
مستان که در ولایتِ حکمِ تو میروندهشدار تا ز خود نخراشند سینهای
خود کی بود به نیک و بد اصحابِ وجد رابا هیچکس به شنقصه بغض و کینهای
هر کس بر آن که بر صفتِ گنجِ کُنجِ ماحاصل کند ز ملکِ قناعت دفینهای
ز این بحر خود برون نبرد هیچ ناخداالّا ز دست کارِ نزاری سفینهای
جان است می به کالبد آخر مگوی بیشچون جان برون شود چه فلاح از گلینهای