شمارهٔ ۵۹۷
ساقیا تا خاطرم گیرد قراربیش تر هین هان بده کاسی سه چار
اضطرابِ خاطرِ مجروح راجز به می تسکین نیاید می بیار
تا شود ساکن زمانی دردِ سردست گیرم باش یک دم پای دار
تو مرا معذور دار ار من تو رارنجه می دارم به حکمِ اضطرار
بی قرارم از چه از بس دردِ دلتو درین آتش ممانم بی قرار
میخِ مجلس بودن از کسلانی استدر گرانان در فرو بند استوار
از ملامت می شود مغزم تهیبا گران جان نسبتی دارد خمار
خونِ رز در گردنِ هر کس دریغاحتراز از خونِ ناحق زینهار
می خوری چندان مخور کز دستِ عقلجهل بستاند زمامِ اختیار
ما و می بر یادِ رویِ دوستانبا کسی دیگر نزاری را چه کار
حالیا غلمان و حوران حاضرندبر امیدِ نسیه تا چند انتظار