شمارهٔ ۱۰۱۱
کس ندارد خبر از واقعهٔ مشکل منحاصلی نیست ز اندیشهٔ بیحاصل من
دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بترهر زمان واقعه ای با سرم آرد دل من
می کشد یارم و خشنودم ازیرا که مراطمعی نیست ز جان کندن بر باطل من
این غزل گو بنمایید به صاحب فتویتا نخواهد به شریعت دیت از قاتل من
می روم بی خبر از خویشتن و مشکل آنککس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من
بوی خون جگر سوخته آید تا حشراز زمینی که در آن راه بود منزل من
از که یاری طلبم در که گریزم چه کنمجز غم دوست کسی نیست دگر قابل من
هیچ دل در همه آفاق جهان از خوبانطاقت جور نیارد که دل غافل من
دشمن جان نزاری دل بی عافیت استراست گویی دل من نیست ز آب گل من