گنج

شمارهٔ ۷۷۰

با تو پیوندست ما را از ازلکی شود پیوندِ روحانی بدل
آدمیّت عاشقی ورزیدن استهر چه می بینی دگر بل هم اضل
دابة الارض افتد و طیّ السمادر مکانِ عاشقان ناید خلل
از بخارِ پرتوِ خورشیدِ عشقعقل را در دیده می افتد سبل
زان نمی میرند هرگز عاشقانکزمصافِ عشق بگریزد اجل
عاشقان خود کشتگانِ مطلق اندلاجرم حیّ اند و باقی لم یزل
ما سوی پوشانِ عشقِ مفردندفارغ اند از زینت حور و حلل
خودپرست و دعویِ لاغیرلههم مگر با نقدِ خود سازد جُعَل
چون ندارد طاقتِ خورشید بوممیخورد حنظل که احسنت ای عسل
خام را ذوقی نباشد لاجرممی شود لازم گریزش زین قبل
دور دورافتد درین ره مردِ کارز امتحان بیرون کم آید بی علل
جان سِپاری را بباید گر بزینازنینان را نباشد این محل
جوهرِ یاقوت دارد تاب و بسدر همه سنگی کند آتش عمل
تا کی از زلّت نزاری هوش دارنیستی معذور مِن بعد از زلل
دعویِ سر پنجه با زور اورانلاجرم بنشین خجل سر در بغل
هم تویی تو حجابِ راهِ توستخودپرستی کم تر از لات و هبل