شمارهٔ ۱۸
دیر شد تا دوست می دارم تراآخر ای بخت از درم روزی درآ
من به تو چون تشنه مستعجل به آبتو چرا از من چنین سیری چرا
گر خطایی در وجود آمد ز منجان غرامت می دهم بی ماجرا
تو جهان جانی و جان جهانبی تو گر بر من سرآید گو سرآ
زلف پرتابت مرا دیوانه کردچند رنجانی من دیوانه را
هر چه در حسن تو خواهم کرد وصفتو از آن هستی به خوبی ماورا
قوتی یابد نزاری راستیگر کند بر سبزه خطّت چرا