شمارهٔ ۱۰۱۶
الغیاث ای دوستان از درد بی درمان منخود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من
هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمینیست غایب هرگز از بیغوله احزان من
عاقلان بر من ملامت می کنند آری ولیکچون کنم با دل که کمتر می کند فرمان من
مردم آگه نیست از تاویل روز رستخیزمن بگویم چیست آن شب های بی پایان من
دل کبابی بود و اکنون خون شده در دامنممی چکاند قطره قطره چشم خون افشان من
تن حصیر نفت آلوده ست و آتش در میانهم سر از جایی برآرد آتش پنهان من
دوست میدارم که را آن را کز اول بسته اندبا شکنج حلقه های زلف او پیمان من
بعد ازین دل در ضلالت می رود یعنی که شدزلف او استغفرالله العظیم ایمان من
دل به زاری خون شد و جانم به خواری می بردبر نزاری رحمتی کن آخر ای جانان من