شمارهٔ ۱۰۳۲
به جفا دست برآورد و کمر بست به کینچه کنم دستِ وفا بر نتوان بست چنین
یار بدخو و ملامت ز پس و دشمن پیشغفرالله که دارد سر و کاری به ازین
سرو قدّی که روان تازه کند چون طوباماهرویی که بد و فخر کند حورالعین
چون بود ماهِ چنان خاصه بود آهو چشمچون بود سروِ روان خاصه بود کوه سرین
زهره طبعی که اگر گردش رقصش بینددف بیندازد و بر خاک نهد زهره جبین
زهره گر بر ورقِ صفحۀ رویم بینداشکِ من عِقد بنا گوش کند چون پروین
دلِ مسکینِ مرا بیند و رحمت نکندسنگ باشد که ترحم نکند بر مسکین
شبروان بر سرِ کویش همه شب در گل پایبس که خونابِ سرم خاکِ درش کرده عجین
نالۀ زارِ نزاری نرسیدهست بدوکه به سنگ ار برسد موم شود زیرِ نگین
سخنم گر نرسیدهست بدو بس عجب استچون بود آن که به گوشش نرسد دُرِّ ثمین
گر سکندر همه آفاق به شمشیر گرفتزور و زر بودش و مال و سپه و رای رزین
نیست چندان عجب است این ز نزاریِ فقیرکه مسلّم به سخن کرد همه رویِ زمین