گنج

شمارهٔ ۱۰۳۳

گر بدانی که من از عشقِ که‌ام زار چنیننکنی بر منِ دل‌سوخته انکار چنین
تو ندانی که مرا با که سر و کار افتادکه برفته‌ست دل و دستِ من از کار چنین
نه که من رسمِ محبّت به جهان آوردمکاین همه ولوله برخاست به یک‌بار چنین
تا نیفکند مژه بخیۀ اشکم بر رویعشقِ من فاش نشد بر سرِ بازار چنین
با صبا گفتم اگر هیچ مجالت باشدگو مرا ضایع و محروم بمگذار چنین
تو به جامِ می و عشرت شده مشغول چنانمن به دستِ غم و اندوه گرفتار چنین
آخر ای اهل نشست از سببی خالی نیستکه ز من دل‌بر برخاسته بیزار چنین
هیچ‌ افسرده ندارد غمِ من تا گویدچون به سر می‌بری ای سوخته بی‌یار چنین
از نزاری‌ِ به زاری همه بیزار شدندکه چرا عاشقِ بی‌وقت شدی زار چنین