شمارهٔ ۱۰۳۴
بیدوست این منم که به سر میبرم چنینجان میکنم به هرزه و خون میخورم چنین
در تنگنایِ غارتِ عشق اوفتادهامزین ورطۀ مخاطره کی بگذرم چنین
امّیدِ واثق است که از لطفِ بیدریغدر دستِ غم رها نکند داورم چنین
هم لطفِ او کند مگر از روی مرحمتدفعِ بلا که میگذرد بر سرم چنین
هر روز دل به واقعه ای مبتلا بودمادام تا به چشمِ خرد بنگرم چنین
دل میبرند و هیچ غم من نمیخورندافسون همی کنندم و دم میخورم چنین
مسکین نزاری از دلِ خود رأی در بلاستدشمن به عزِّ و ناز چه میپرورم چنین