گنج

شمارهٔ ۱۰۳۱

خوش است آن دو چشمِ مخمور و خوش آن دو زلفِ مشکینخوش است آن لبان باریک و خوش آن دهانِ شیرین
خوش است آن بر و بنا گوش و میانِ طاق ابروخوش است آن بن دو بازو و سرو دو دستِ سیمین
عجب از کسی بمانم که بدید و خواهد اکنونکه دگر جهان ببیند به دو دیده جهان‌بین
به حیاتِ اهل معنی که تصوّرم نبنددچو تو صوتی که باشد به نگارخانۀ چین
به هر امتحان که خواهی بکن التماسِ خدمتکه گرم به کفر گویی که برو بگردم از دین
به قیاس احتیاجم نبود به صورِ محشرز لحد برآورم سر چو تو بگذری به بالین
تو اگر چه پادشاهی نظری به کِهتران کنکه بزرگ‌زادگان را هنرست شرطِ تمکین
نه نزاری فضولی که به مرگ خود نمیریبه تو پیش ازین بگفتم پسِ کارِ خویش بنشین
چو مگس دو دست بر سر بنشسته در برابرکه نمی‌دهند شکّر به تو شوربخت شیرین