شمارهٔ ۱۰۳۰
عشق با هر کس که گردد هم نشینهم ز کفر آزاد ماند هم ز دین
کفر و دین بگذار و صورت محو کنمردِ عاشق را نه آن باشد نه این
کی رسی بر آسمان شوق عشقنا شده در پای سربازان زمین
از درون خانه آگه کی شودتابرون باشی ز در چون زو فرین
تا نیابی در حریم عشق راهکی بود علم الیقین عین الیقین
چند باشی هم چو سیم قلب خوارچارسو در بند زر هم چون نگین
دامن از بی حاصلی درکش خوشیپس به آزادی بر افشان آستین
ذوق درویشی نمی دانی چه سودزهر درویشان نه خوش تر ز انگبین
زین بساط بی بقا برخیز زودبعد از آن بر مسند باقی نشین
هر چه می خواهی برای دوست خواههر چه می بینی برای دوست بین
از ولایت دوستی حشمت طلبور تجمّل دشمنی عزلت گزین
ور قلندر شیوه ای یکسان شمرجور و عدل و صلح و جنگ و مهر و کین
یا زن ِ زن باش رو یا مرد مردگه چنان تا چند باشی گه چنین
چون سخن دیوانه وارست ایمنماز گزند نکته گیر و حرف چین
بر فلک هر لحظه تحسین می کنندآفرین باد ای نزاری آفرین