شمارهٔ ۳۶۰
غایب نشد زمانی از خاطرم خیالتدر پیش چشم دارم آیینهٔ جمالت
هر بامداد دیدن رویت خجسته باشدفرخ کسی که گیرد بر خویشتن به فالت
سر بر خط ارادت داریم و دیده بر درتا کی دهند ما را پروانهٔ وصالت
دلها نثار پایت جانها فدای نامتگر خون ما بریزی این نیز هم حلالت
با نقش بند اول صورت کند نیفتداز نوک کلک قدرت یک نقطه همچو خالت
عیسی نفس نیارد با معجز دهانتموسی نظر بدوزد از پرتو جلالت
وقتی که خشمناکی، با ما عتاب میکنبر هم مزن جهانی کز ما بود ملالت
گفتم همه تو را ام خود را طلاق دادمتا بو که محو گردم در هستی کمالت
گفتا قدم نداری تا کی دم ای نزاریبس کن که در نگیرد با ما به قیل و قالت