گنج

شمارهٔ ۱۸۹

بتی لاغر میان فربه سرین استکه از سودای او خلقی حزین است
چه گویم از میان او؟ که وصفشبرو ز اندیشه‌ی باریک‌بین است
قبای حسن شد بر قد او ختمسخن در قامت او راستین است
دو چشم مست شورانگیز او راندانم با خردمندان چه کین است
دو دل دزدند هر دو مست و خون‌ریزنه دعوی می‌کنم عین‌الیقین است
ز عکس زیور آن خرمن گلمگر گویی ثریا خوشه‌چین است
دلم بنشست خوش بر طاق ابروشچرا با جفت مردم همنشین است
بسی شیرین‌تر است از جان شیریننمی‌گویم شکر یا انگبین است
اگر خاک است از خاک بهشت استوگر ماء ست از ماء معین است
حجاب زلف بر خورشید رویشمثال کفر و دین بل کفر و دین است
رموز عاشقان هر کس ندانندنزاری را حقیقت این چنین است