گنج

شمارهٔ ۱۳۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۱۵ بیت
دل ببردی و قیامت ز وجودم برخاستدل بری دل ندهی باز چنین ناید راست
عقل و هوش و دل و دین بردی و جان در خطرستهیچ ناداده به من جمله ز من نتوان خاست
عشق تو خانه بسیار کسان کرد خرابگر طفیل دگران باشم گوباش رواست
شرط آن است که با من نکنی بیدادیدادِ من گر بدهی در خمِ آن زلفِ دو تاست
ور به بازی نکنی غمزهء فتّان در کارکاین همه فتنه از آن جادویِ بابل برخاست
تو به آرایشِ هر روزه نداری حاجترخِ زیبایِ تو مشاطهء فطرت آراست
در نمیبایدت انصاف ز خوبی چیزیدر دلت هیچ دریغا که نه مهر و نه وفاست
چون بود عاشقِ تنها و ملامت پس و پیشره و رویی به ازین خوش سر و کاری که مراست
تا به موعودِ قیامت برسیدن کو صبرمن کسی را نشناسم که به خود این پرواست
داوری نیست که مظلوم بر آرد فریادبر من از بهرِ خدا این همه بیداد چراست
عشق این است دگرها هوسی عاریتیبر چنین عشق ملامت به همه وجه خطاست
گر نزاری همه از اهل عیان میگویدآری آری که در این راه خلاف از من ماست
مردمان در حقِ ما هر چه بتر میگویندآخر آن بیخبر آن چیست که بی حکم خداست
گو برو مدّعی و در پسِ پندار نشینکه تو بر ساحل و رختِ دگران در دریاست
بایدت بُود در این بحر چو لنگر ساکنبادبان را سرِ پندار پر از باد هواست