شمارهٔ ۱۳۱
یار باریک میان تا ز کنارم برخاسترستخیز از دل بی صبر و قرارم برخاست
چند گریم که ز طوفان دو چشمم هر دمموج خوناب دل از بحر کنارم برخاست
واعظی بر سر منبر ز قیامت می گفتآه من حُبّکَ آه از دل زارم برخاست
هیبتش صاعقه در خرمن جانم انداختعَلَم عافیت از جسم نزارم برخاست
خود من بی خبر این رمز نمی دانستمکان زمان بود قیامت که نگارم برخاست
بروم سر بنهم تا عوض دل بدهمسرسری از سر این کار نیارم برخاست
دوش مخمور بدم مست درآمد ز درمتا بدانست که بنشست خمارم برخاست
پیش از این گفتم اگر دل به بخاری دادملاجرم این همه سودا ز بخارم برخاست
گر خطا کردم و گر نه دلم اکنون باریگرم شد تا هوس مشک تتارم برخاست
قصد کردم که ز درد دل خود حرفی چندبر زبان رانم و فریاد برآرم برخاست
گفتمش بشنو ز احوال نزاری دو سه بیتخود نبودش هوس شعر و شعارم برخاست