شمارهٔ ۸۱۵
تا ساکنِ کنجِ محنت آبادمهرگز نفسی نرفتی از یادم
قدرِ شبِ وصلِ تو ندانستمدور از تو به روزِ محنت افتادم
سیر از غمِ تو نمی شوم با آنکبر کند غمت ز بیخ بنیادم
فریاد برم به شحنه از جورتزیرا که نمی رسی به فریادم
نومید نمی شود دلم از تواز بندگی جز از تو آزادم
توگر به جمال رشک شیرینیمن نیز به محنت تو فرهادم
امروز نزاری ام که از زاریگر آه کنم بمی برد بادم
از تو گله چون کنم معاذ اللههمواره ز بخت خویش ناشادم