شمارهٔ ۱۲۱۴
بیا یارا که آمد وقتِ یاریمرا بی خویشتن تا چند داری
به نومیدی چو من بی چاره ای راروا باشد که ضایع می گذاری
جفا بردن ز دشمن بر امیدیبسی آسان تر از نومیدواری
بسی جور از فراقت بردم ای دوستز دشمن تا کی آخر بردباری
مباش آخر بدین نامهربانیکه یاد از دوستان هرگز نیاری
شکیبایی مدار از من توقّعکه من معذورم از آشفته کاری
ملاقاتی که رویت باز بینمهمین میخواهم از مولا به زاری
به رغبت جان به جانان واسپارمهمین باشد طریقِ حق گزاری
مقاماتی برون آرم که عشّاقبیاموزند از من جان سپاری
چو من در بی خودی مشهور دهرمز من شینی نباشد بی قراری
میازار آخر ای یار دل آزارنزاری تا به کی زار و نزاری