شمارهٔ ۱۰۷۹
بر کوچه ی او خواهم یک بار گذر کردهور شهر وجود خود اوباش به در کرده
در کنج خراباتی بر هر طرفی لاتیبا توست ملاقاتی بی میل نظر کرده
تا کی برَد از راهم اندیشه ی کوتاهمیک باره همی خواهم با عقل دگر کرده
ماییم و غرامت را بربسته علامت راپیکان ملامت را از سینه سپر کرده
در واقعه ای مشکل شب ها همه بی حاصلدر چشم قرارِ دل مکحول سهر کرده
با عکس جمال او یعنی که خیال اوتکرار وصال او شب تا به سحر کرده
ماییم و دلی مسکین نه کفر در او نه دینبر بوی لب شیرین ابری ز شکر کرده
بی چاره نزاری هان بآزای زخود پنهانخود را و مرا برهان زین هر دو گذر کرده
تا چند ز جان و تن تن می زن و جان می کندر خرمن هستی زن این آتش بر کرده