شمارهٔ ۲۴۲
هرکه در حلقۀ عشّاقِ قلندر ننشسترختِ ایّامِ خود از کویِ ملامت بربست
عشق بازی نتوان کرد به بازی ای دوستپای در صورت معنی ندهد هرگز دست
تا ز صورت ننهی پای برون عشق مبازاصل معنی ست به صورت چه نکوروی و چه گست
عاشقان هر چه خودی باشد از آن برخیزندخودپرستی نکند عاشقِ معشوق پرست
نازکان را نبود مرتبۀ کارِ درشتکه شنیده ست که هرگز ز خیار آتش جست
عشق را مرد نه هر مرد که بسیاری مردبه بلاغت نرسیدند به پنجاه و به شست
لافِ مردی زدن ای زن صفتان بازی نیستکه بلندی نه برازا بود از قامتِ پست
مهرۀ خر نکند نفعِ زمرّد هرگزذوقِ شکر ندهد چاشنیِ طبعِ کبست
عاشقی چیست تولّا و تبّرا کردننیستی از همگان با همگان بودن هست
هم چو ما تا به قیامت نکند مستی کمهر که یک جرعه چشید از کفِ ساقیِ الست
عشق بیرون نتوان کرد به زور از سرِ مانگسلد سلسلۀ عشق چو درهم پیوست
سرزنش کردن و بد گفتنِ مردم چه کندهر که در کار درست است نترسد ز شکست
فتنه گویند بر انگیخت نزاری ز جهانفتنه انگیز بود عاشقِ شوریدۀ مست