شمارهٔ ۲۴۳
یارم برفت و از منِ دل خسته برشکستیاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست
حیف است دست باز گرفتن ز مهربانخاصه چه مهربان بتِ خوش باشِ خوش نشست
یک دم خیالِ او ز دو چشمم نمی رودزیرا تمام مستم از آن چشمِ نیم مست
گر گویمش دمی ز نظر رفته هست نیستورگویم از غمش دلم آزرده نیست هست
هم چون زمین تحمّلِ بارِ غمش کنمتا آسمان شود به قیامت چو خاک پست
بر ما قیامت آمد و بگذشت و منتظردیریست تا به موعدِ خلدست پای بست
ای باز از زبانِ فلان گوی با فلانگر هیچ یادت آید از صحبتِ الست
باز آ که در فراقِ تو زان ها که دیده ایشوریده تر شده ست نزاریِ می پرست
ورنه جواب ده که به ما در سلوکِ عشقآن کس رسد که کلّی از خویشتن برست