گنج

شمارهٔ ۵۴۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادند۱۲ بیت
از مبادی که مرا سر به جهان در دادندهیچ شک نیست که بی فایده نفرستادند
جام و جان هر دو ز یک میکده همره کردندعشق و می هر دو به من ز اول فطرت دادند
دولت راه روانی که رسیدند به عشقشادی جان کسانی که به من دلشادند
حکم لشکر کش ارواح مبدل نشودتا در آن تفرقه هر کس به کجا افتادند
ما چه دانیم که بر ما چه قلم رانده اندظاهر آنست که در باطن ما بنهادند
آفرینش چو برینست ز مبدای وجودبنده لاله رخانم که چو سرو آزادند
گرنه از بهر جگر خوردن و جان کندن ماستامهات این همه دل درد چرا می زادند
عاقلان در پی لیلی صفتان مجنوندعاشقان بر لب شیرین سخنان فرهادند
زاهدان در خبرند از من و یاران که چو منمست از رایحه راحِ کدیر آبادند
طاقت بار ملامت نبود هر کس راخاصه قومی که درین مرتبه بی بنیادند
مظلم ام روز منم وای بر آن ها فردامَثَل تخته و شاگرد و سر استادند
تو و خلوتگه احباب علیرغم عدوباده پیمای نزاری دگران بر بادند