شمارهٔ ۱۰۱۳
باد صبا هر نفس تازه کند جان منکز نفسش می دمد بوی گلستان من
بس که به سر بر زدم دست به زاری نماندبلبل شوریده را طاقت دستان من
فصل ریاحین و من حبس به زندان تنجلوه کنان در چمن سرو خرامان من
رای سفر زد مرا عقل به دیوانگیای که سرآسیمه باد عقل خطادان من
زود هلاکم کند درد جدایی که عشقبازنگیرد چنین دست ز دامان من
جامه درم تا به روز هر شب و هر بامدادتازه غمی برکُند سر زگریبان من
شعله زند بر اثیر آتش هجران دوستدود برآرد ز سر سینه ی سوزان من
عیش و نشاط و طرب جمله فراموش کردزین همه محنت که دید خوی تن آسان من
جمع نباشد دلم خواب نیابد سرمتا نکند دیده باز بخت پریشان من
آه نزاری بسوخت پرده ی ناموس و صبرفاش نکرد ای دریغ قصه ی پنهان من