شمارهٔ ۶۱۰
دل از دست دادم به پیرانه سربلا را برانگیختم معتبر
که با خود کند اینکه من کردهامکسی عشق بازد به پیرانهسر
دلی رفته از دست هر دم چنینکه دیدهست آخر به اوّل نظر
کسی از قضا نیست ایمن بلیبدانستهام از قضا این قدر
وگرنه پس از روزگارِ نشاطجوانی و دلبازی اِم در چه خور
ز عقدِ کمندِ نغوله گریزپدروار پندیست هان ای پسر
بدان حلقه حلقت اگر قید شدخلاصت محال است هرگز دگر
ز چشمانِ خونریز پرهیز کناگر عقل داری ز مست الحذر
تحاشی کن از غمزۀ چشمِ مستکه آن تیر را سینه باشد سپر
هنوز از میِ شوق مستم چنانکه از هستیِ خود ندارم خبر
نزاری به زاری بنه بندهوارسرِ عذر بر آستانِ سحر
که تیرِ نیازِ سحر بر هدفکند بیشتر در اجابت اثر
ملامت ز پیش و ملامت ز پسخدایا ازین امتحان در گذر