شمارهٔ ۸۹۳
دلبرا شیفته ی قامت و بالای توامکشته ی غمزه ی مستانه ی شهلای توام
روز نوروز و همه خلق به خود مشغولندمن مشتاق در اندیشهٔ سودای توام
نکنم شیفتگی پس چه کنم معذورمنشنوم پند که در بند همه جای توام
این محال است که گر چند بکوشم بسیارصبر ممکن شود از روی دل آرای توام
از توام صبر محال است که مولای منیبر منت حکم روان است که لالای توام
فتنه ام بر دهن چون شکر شیرینتتوتی آینه ی روی مصفای توام
همه در وصف لب چون شکرت می گویمخود تودانی که نزاری شکرخای توام