گنج

شمارهٔ ۸۹۴

برون نمی رود از سر هوای روی توامبه روز و شب به دل و جان مقیم کوی توام
همین که روی نمودی به من فغان برخاستز بند بندم و در بند بند موی توام
نه یاد می کنی از من نه باز می پرسیبیا که جان به لب آمد در آرزوی توام
اگر چه غرق شدم در محیط عشق هنوزبدان که نقطه ی جان و تن است سوی توام
وگرچه بهتر از اینم چه کار می آیدولیک عمر به سر شد به جست و جوی توام
عجب نبود که از زلف صولجان کردیعجب ترست که سرگشته گرد کوی توام
رقیب گفت نزاری مکن فضولی بیشتو دوستار فلانی و من عدوی توام
جواب گفتم آری تو باد می پیمایمن ار تو دشمنی ار دوست خاک پای توام