شمارهٔ ۱۰۵۷
آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنوامشب از بهرِ خدا مرحمتی کن بمرو
امشبی باش که فردا به تو تسلیم کنمجان و دل هر دو به دستِ تو نهادیم گرو
هم چنین کُنجِ من آراسته می دار چو گنجهر کجا شمع بود خانه نباشد بی ضو
گر نخواهی برِ ما بود و بخواهی رفتنوایِ من بر تو هلاکِ منِ مسکین به دو جو
هیچ اگر داشته بودی خبر از عالمِ عشققصدِ جان دادن فرهاد نکردی خسرو
برفکن برقع و بنمای رخ از مشرقِ بامتا مهِ نو سوی مغرب سرِ خود گیرد و دو
داغ حسرت حبشی وار فتد بر رخِ شانبر ختن گر فتد از عکسِ خیالت پرتو
بر هوایِ سرِ کویِ تو فدا کردم جانبه دو جو بر من اگر معتقدم هیچ به جو
قدحی ده به من و زنده ی جاویدم کنمعنی چشمه ی حیوان چه بود زاده ی مو
گو درآیند به سرپنجه ی من بدگویانکه نزاری ننهد پای به سستی درگو