گنج

شمارهٔ ۷۵۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۱۱ بیت
گر برون آیی و برقع بگشایی ز جمالاز تو گیرند قیامت همه خلق استدلال
گر نهی بر رهِ اسلام ز زلفت دامیعالمی خلق در افتند چو کافر به ضلال
بر فشان عطفِ عرق چین و بهل تا گیردنفسِ روحِ خدا رایحۀ بادِ شمال
از تو عشّاق یکی جان نبرند ار تو توییخو مگر باز کند غمزۀ مستت ز قتال
رحمت آرد مگر ای دیده ی پر خون بگریچاره ای نیست دگر ای دلِ پر درد بنال
دورم از غایتِ تعجیل و مسافت نزدیکچون بود بسته دهن تشنه بر اطرافِ زلال
گر شکایت کنم از دوست ادب نیست که هستهمه شب در برِ من خفته و لیکن به خیال
این همه تفرقه زان است که کم تر کردیمشکرِ جمعیّتِ احباب در ایّامِ وصال
صفحه ی سیمِ ورق جدولِ تقویم شودگر در آرم به قلم شمّه ای از صورتِ حال
صبر مفتاحِ نجات است نزاری خوش باشاخترِ طالعت آخر به درآید ز زوال
تا نفس را حرکت باشد و دل را قوّتدرِ امید زدن را بود امکان و مجال