شمارهٔ ۷۵۷
نه بی تو طاقتِ صبر و نه با تو رویِ وصالترا ز من چو مرا از جهان گرفت ملال
سمومِ هجر تو دود از دلم برآوردیاگر نه بویِ تو می بُرد می ز بادِ شمال
رقیب راست گمان می برد که پنداردکه در کنارِ منی روز و شب ولی به خیال
چو بر تو شیفته تر می شوم ز غایتِ شوقتو هم فریفته تر می شوی به حسن و جمال
ترا که دوست گرفتم گمان نمی بردمبه دشمنی و چنین دشمنی به حّدِ کمال
ببخش بر منِ مسکین اگر دلی داریکه بر اسیرِ زبون رحمت آورد قتّال
چو نا امید شوم دم به دم بر آن باشمکه از دیارِ تو رحلت کنم هم اندر حال
و لیک بی دل و بی جان کجا توانم رفتکه مبتلا شده ام هم چو مرغِ بی پر و بال
نزاریا چه کنی هم چنین به زاریِ زارجفاش می کش و خوش می گری و خوش می نال