شمارهٔ ۳۴
بگویید ای مسلمانان که درمان چیست کارم راکه چشم بد رسید آخر نظام روزگارم را
نکردم شکر ایّامی که با آرام دل بودمدرین غم اوفتادم رغم جانِ غم گسارم را
نه روی وصل جانان را نه درمان درد هجران رانه محرم راز پنهان را نه پایان انتظارم را
خلاصی گر چه مجنونم وصالی گر چه مهجورمهنوز این چشم می باشد دل امیدوارم را
چه حاصل از منِ بی دل ز بی مهری و بی خویشیچو عشق از دست نگذارد زمامِ اختیارم را
نماز شام وامانم به سرخی چون شفق ماندکه تا سر پر کند چشمم ز خون دل کنارم را
نه خوابم باز می گیرد نه روزم یار می باشددریغا گر کسی از من خبر کردی نگارم را
نزاری گر به صد زاری بمیرد در هوای توچه دولت بیش از این باشد سعادت باد یارم را