گنج

شمارهٔ ۱۱۶۰

عجب که رغبت دیدار دوستان کردیقدم به کلبه ما رنجه ناگهان کردی
کدام خصم غباری میان ما انگیختکه پای باز گرفتی و سر گران کردی
کدام باد ندانم بسوی مات افکندچه لطف بود که با جان بی‌دلان کردی
بیا که با تو به خلوت عتاب‌ها دارمکس این کند که تو با یار مهربان کردی
دلم ز یاد تو یک لحظه نبد حالیعجب که یاد نزاری ناتوان کردی