شمارهٔ ۱۴۸
هر کو نظرش به جاه و مال استمستغرق قلزم ضلال است
خود را به محیط در مینداززیرا که خلاص از او محال است
نتوان به در آمدن ز گردابور زان که طمع کنی خیال است
آن ها که به انزوا نشستنددانی که چرا درین سوال است؟
تا در نکشد به بحرشان حرصموجی که علاقه ی وبال است
آن نیز هم از عنایت اوستورنه که و چه که را مجال است
اسکندر جست آب و شد خاکباری بنگر چه طرفه حال است
خضر از نظر مواهب حقخوش بر لب چشمه ی زلال است
گر در یابی هنوز این رازاز نوع مراتب رجال است
با این همه فصحت نزاریدرشرح بیان هنوز لال است