شمارهٔ ۱۴۷
می خور که بر اصحاب خرابات حلال استگو زهر خور آن کس که بر او نوش وبال است
زان باده که گویی دمش از بوی بهشت استگر نیز به دوزخ بروم توبه محال است
بسیار بکوشید خَضر تا که بدانستآخر که حیاتش هم از این آب زلال است
از صحبت یاران دل افروز به نوروزغایب نتوان بود که هنگام وصال است
آنچ از دم عیسی به روایت بشنیدیمدیدیم که در قافله ی باد شمال است
عیبم مکن ای خام که افسرده نداندتا سوخته ی عشق بر آتش به چه حال است
در گوشه ی محراب به تقوا بنشیندآن را که نظر بر خم ابروی هلال است
از خانه برون آمدنم زهره نباشددر خلوتم آن روز که آن محض کمال است
شوخی دگر از هر سر کویم که برآیمچادر بگشاید ز قیامت که جمال است
روزی پدرم گفت برآنم که نزاریاز مطرب و می توبه کند این چه خیال است
معروف بود مردم دیوانه به توبهبر من به جویی هر چه حرام است و حلال است