شمارهٔ ۸۵۸
به زخمِ تیرِ ملامت سپر نیندازمز رویِ بازی منگر که عشق می بازم
به غیرِ خانه بر انداز هر بنا که نهمبه هرزه بر گذرِ سیل خانه می سازم
خوش است خانه ی ابرو و تختِ پیشانیچو شه به تخت و چو لشکر به خانه می نازم
کجاست خانه برافکنده ای که غرفه ی چشمبه رویِ او شود از هر که در جهان بازم
ز پوست رگ رگم ار برکشد به ناحق دوستچو خانه خانه ی چنگش به لطف بنوازم
دمی چو مُهره ی مِهرم به خانه نیست قرارچو ماه از پیِ خورشید خانه پردازم
به شش جهات در آوازه ی من است و هنوزبرون نمی رود از کنجِ خانه آوازم
منم که خانهی بازیِ عشق دانم نیکبه بازی ای که کنم خانه ها بر اندازم
حدیث همچو نزاری به رمز می گویمغریب نیست که فرزندِ خانهی رازم