شمارهٔ ۸۱۹
به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادمتا نگویی که من از بندِ غمت آزادم
بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم درلیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم
دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هستاندرین صحبت از آن جان به تو بفرستادم
گر به زنجیرِ بلا بسته نبودی پایمبه دو چشم آمد می باز نمی استادم
بارها در دلم اندیشه کنم تا توبه منچون فتادی و من آخر به تو چون افتادم
بر من از بهرِ تو بی دادِ همه خلق رواستبه قیامت بدهد قایم داور دادم
به پریشانیِ خاطر ز تو برگردم نهجمع می باش که بر جورِ تو دل بنهادم
شور در خاطرم افکند لبِ شیرینتظاهر آن است که شوریده تر از فرهادم
نیست بی یادِ تو جام که بر کف گیرمبی تو گر باده خورم زهرِ هلاهل بادم
می زنم بر سر و می گویم و می گریم زاریادِ آن کس که نرفته ست دمی از یادم
به حدیثی که ز احوالِ نزاری پرسیگر چه می میرم از اندوهِ تو هم دل شادم