گنج

شمارهٔ ۸۲۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادم۱۱ بیت
یادِ آن کس که نرفته ست دمی از یادمشادیِ جان کسی کز غم او دل شادم
نازنینی که اگر سرو چو گل در قدمشمی فتد می رود از پیش که من آزادم
آشتی می کند و جنگ ز سر می گیردناشنو می کند و می شنود فریادم
گر به دیدارِ من آید بکشم در پایشجانِ شیرین که چو فرهاد فدایش بادم
یک نظر کردم و در دستِ ملامت ماندمیک قدم رفتم و در دامِ بلا افتادم
خود قضا را نظرم بر طرفی می افتدکه دلم می رود ار دیده ز هم بگشادم
غمِ فرزندِ کسان چند خورم واویلاهتا من از مادرِ فطرت به چه طالع زادم
تا چرا منع همی کرد ز مطرب پدرمتا چرا چنگ نیاموخت مرا استادم
جگرم خون شد و باطن به کسی ننمودمظاهرش آن که ز سر شیفتگی بنهادم
ایّها النّاس چه حاصل ز نصیحت کردنکه ازین گوش بدان می گذرد چون بادم
چند گویند نزاری بنه از سر سوداهر چه آید به سرم تن به قضا در دادم