شمارهٔ ۱۲۸۲
آخر منم و لبی و جامیموقوف نی ام به ننگ و نامی
تشنیع چه می زنند بر منبی پال و پری میان دامی
هر گه که به لب رسید جانمحاصل شودم ز غیب کامی
از ملک جهان جز این ندارمماییم مدام در مدامی
تا در نزند به مغزم آتشبیرون ننهم ز خویش گامی
واجب شده در سلوک عشاقاز خویش کشیدن انتقامی
آنجا که بدو رسد نمانداز ما نه نشانی و نه نامی
امشب چو گذر کنی به معراجای باد بدو رسان سلامی
گو می آیم به میهمانتپرداخته دار خوش مقامی
هرجا به تکلف و تصرفدر گردنم آمده ست وامی
باشد که خزینه دار لطفتزر بدهد و وا خرد غلامی
بنگر به کجا نزاری زارو آن گه ز که می دهد پیامی
آری نبود غریب از آن جاگر بنوازند ناتمامی