شمارهٔ ۱۰۲۶
ترش گرفته دو ابرو و لب چنان شیرینبه خشم سر که میامیز بر عسل چندین
بیا و لب به لبم بر نه و دلم دریابکه جز چنین نتوان داد درد را تسکین
در آی و خانه بیارای و وقت ما خوش کنشراب کی بستان و زمانکی بنشین
به لطف باز طلب دوستان مخلص راببایدت غم یاران بخورد بهتر از این
زکات حسن ترا هیچ وجه دیگر نیستدرآی ای که به دست آوری دل غم گین
ز حسن تو چه کم آید گر التفات کنیبیا که حسن ترا نیست حاجت تحسین
مرا وصال تو حالی اگر شود حاصلمهم تر ست ز وعده و وعید حورالعین
کسی که طلعت زیبای تو تفرّج کردبدین قیاس بداند که چیست خلد برین
دل شکسته دلان گر نگاه خواهی داشتشکسته تر نبود از نزاری مسکین