شمارهٔ ۴۸۳
نه چنان نیازمندم که صفت پذیر باشدبه هزار نامه شرحش که دهم قصیر باشد
نشدی دمی فراموش اگر از نظر نهانیرقمِ خیال نقشی ست که در ضمیر باشد
تو نظاره گاهِ حُسنی و من انتظار بردهنه مرا نظر به غیری نه ترا نظیر باشد
اگرم ز در برانی بروم ولی به نامتچه کند کسی که او را ز تو ناگزیر باشد
به جهنّم ار بسوزم به از آن که بی تو باشمکه مرا هوایِ فردوس چو زمهریر باشد
شبِ خلوت ار بیایی نبود به شمع حاجتکه به آفتابِ رویت شبِ ما منیر باشد
نه حریفِ خانقاهم من و خاکِ کویِ رندانکه مریدِ پارسا را سرِ وعظِ پیر باشد
ز متاعِ این جهانی که بود سری ست ما رانتوان نثار کردن که سری حقیر باشد
چه خطر که دوستان را پس و پیش خصم گیردبه کسی پناه دارند که دست گیر باشد
ز خلافِ بدسگالم چه غم ار ضعیف حالمبه خدا کنم توکّل که خدا بصیر باشد
نه ز محتسب هراسم نه ز شحنه باک دارمبه کسی که عشق فرمان بدهد امیر باشد
به عیادتِ نزاری قدمی نه ار چه دانمچو تو پادشاه را کی سرِ این فقیر باشد