گنج

شمارهٔ ۱۲۹۲

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ی۱۱ بیت
خوش بود به صبح دم زمزمه ی خروسِ میزنده دلا نمی کنی تجربه از نشاطِ وی
از نفحاتِ صبح دم بهره نگیری ای صنمباز نشین ز خواب و کف پیش کن و بخواه می
حور و شرابِ نقد را هر دو به دست می شودعشوه نمی خریم ما وعده ی نسیه تا به کی
باد ببرد مملکت خاک بخورد سلطنتنامِ نکو بماند و بس از جم و کی قباد و کی
راست نشین و پاک رو نیک نیوش و بد مگووای اگرت به عاقبت سوزِ دلی بود ز پی
جانِ من است جامِ می باز مگیر جان ز منقصد هلاک چون منی از تو روا بود نه هی
نقضِ وجودِ دوستان شرطِ یگانگی بودخاصه وجودِ بی دلی کو به وجودِ تست حی
محتسب از قفایِ ما باز نمی شود دمیراست چنان که می رود از پیِ آفتاب فی
مرهمِ درد می نهم بهرِ علاجِ دردِ دلاز پیِ آن که مدّتی توبه نهاده بود کی
عشق درآمد از درم گفت تویی نزاریاساکنِ انزوا چنین کرده بساطِ عیش طی
با دو حریفِ یک جهت کُنج گزین و باده خورصرف مکن ولی زمان بر دف و چنگ و نای و نی