شمارهٔ ۶۶۹
ای دل سودازده عاشق تنها مباشبا خود اگر میروی همره سودا مباش
همره سودا و تو شرط عظیم است نیپس تو حجاب خودی پس تو در اصلا مباش
مقصد باقی طلب راه رو و دم مزنهیچ توقّف مکن منتظر ما مباش
کاهلی و غافلی هر دو حجاب رهاندکار خود امروز کن سخرهٔ فردا مباش
آفت راه تو چیست رای و قیاس محالباز بگویم که چه پسروِ آرا مباش
غایت اشفاق بین زین همه تنبیه چیستمرهم دلخسته باش صخرهٔ صمّا مباش
خوشمنش و تازه رو باش چو لفظ ملیحپر گره و صلب و زَفت هم چو معمّا مباش
منت هر ناسزا بیش تحمّل مکنطالب لؤلؤ نیی تابع لالا مباش
دامن ملاح گیر تا به درآیی ز موجباش چو کشتی حمول طیره چو دریا مباش
سدره رها کردهای آمدهای در مغاکبر در دون همّتان بیش به عمدا مباش
منکر اهل یقین معترض کفر و دینبوده نیی بیش ازین نه نه حقا مباش
چیست نزاری چنین راز برون میدهینقد تو داری خموش بیهده گویا مباش