شمارهٔ ۴۹۷
خوش وقتِ کسی کو را محبوب قرین باشدما را بکشد باری گر هجر چنین باشد
مسکین چه کند عاشق جز دردِ دل و زاریاز دوست جدا افتد ناچار حزین باشد
ای دوست بیا بنگر تا چون منِ دل خستهدر عشقِ کسی هرگز سوزان تر ازین باشد
بر جانِ من از غمزه تا تیر روان کردیابرویِ کمانت را پیوسته کمین باشد
از زلفِ تو یک حلقه وز چشمِ تو یک غمزهبر هر دو جهان ما را والله که گزین باشد
گر باز کشند از هم گیسوچۀ مفتولتدر هر شکن از چینش سد نافۀ چین باشد
من هیچ نمی گفتم گو مدّعی م بنگرتا خوب تر از رویت بر پشتِ زمین باشد
از رویِ تو نشکیبم گر حور و پری یابمبر کویِ تو نگزینم گر خلدِ برین باشد
فرهاد چنان شوری در داد به شیرینیدانم که سرانجامم در عشق همین باشد
از خونِ نزاری بین خاکِ درت آغشتهتا روزِ ابد زین خون آن خاک عجین باشد