شمارهٔ ۵۷۲
ما را نه ممکن است که از تو به سر شودگر حکمِ آفرینشِ عالم دگر شود
آرام نیست یک نفسم در فراقِ توصبرم میسّر از تو دریغا اگر شود
گر جرمِ آفتاب بپوشد شگفت نیستاز دودِ آهِ من که به بالایِ سر شود
نامِ تو بر زبانِ قلم می دهم برونبگذار تا سرم به سرِ خامه در شود
هر جان که دل به ابرویِ هم چون کمان دهدباید که پیشِ تیرِ ملامت سپر شود
کو همّتی که بر شکند از وجودِ خویشتا قصّۀ مطوّلِ ما مختصر شود
می بایدم که محو شوم در کمالِ دوستزان پیش تر که مدّعیان را خبر شود
جانم در آرزویِ جمالت ز بس شتابهر دم گمان برم که ز قالب به در شود
تا پس نه دیر زود در اطرافِ کایناتحسنِ تو هم چو نامِ نزاری سمر شود