گنج

شمارهٔ ۹۳۵

ما از آن مستان که پنداری نِه‌ایملایقِ مستی و هشیاری نِه‌ایم
از گران‌بارانِ حملِ فطرتیمزان گران‌جانان سرباری نِه‌ایم
گو میامیزید با ما اهلِ‌دلزان که ما در بندِ دلداری نِه‌ایم
یار اگر بر در زند ما را رواستزان که شایسته‌ی یاری نِه‌ایم