شمارهٔ ۴۵۵
دولتِ آن کس که ترکِ جاه بگیردیوسفِ جان را ز قعرِ چاه بگیرد
هم چو من از طاعت و گناه نپرسدترکِ خرابات و خانقاه بگیرد
دل به جگر گوشه یی دهد که دو چشمشمملکتِ جان به یک نگاه بگیرد
ای که به جز غمزۀ تو باک نداردزلفِ تو هر دل که در پناه بگیرد
چند رقیب از برابرِ تو یه استدراست چو فرزین که پیشِ شاه بگیرد
او چو سپر گو حجاب شو که به فرصتتیرِ نظر خود نشانه گاه بگیرد
دام برافکن ز چشم و روی مپوشانرسم نباشد که روز ماه بگیرد
بوسه به من می دهوبه گردنِ من کنهرچه خدایت بدین گناه بگیرد
می کُشی و می روی بترس که ناگهمظلمه ی عاجزی ات راه بگیرد
دامنِ آلودۀ تو خونِ نزاریروزِ قیامت به داد خواه بگیرد