شمارهٔ ۴۵۶
در دهر کسی که یار گیردیاری چو من اختیار گیرد
از خوبی تو خرد به دندانانگشت به اعتبار گیرد
خاک قدم تو سعد اکبربر دیده به افتخار گیرد
نا خورده می از دو چشم مستتهُشیاران را خمار گیرد
آن را که تو در میان جانیاز کل جهان کنار گیرد
با من نفسی درآی و بنشینتا خاطر من قرار گیرد
بگذار دل ستیزه خو راتا عادت روزگار گیرد
آن را که دماغ و دل نباشدهرگز سر انتظار گیرد
در چنگ فراق اگر نزاریآهنگ چو زیر زار گیرد
شک نیست که آتش دم نیدر سوختهء نزار گیرد