شمارهٔ ۶۰۳
فراموش کردم بلاد و دیارکه برگشت بخت و بیفتاد کار
گرفتار گشتم به دامِ بلاچه دامی بلایی سیه تابدار
کمندش لقب باشد و زلف نامخطِ استوا بر پسِ پشتِ یار
به مارِ سیاهش تشّبه کننداگر چه گزاینده نَبوَد چو مار
به شب نیز هم انتسابش کنندولیکن شبی دل گرفتهست و تار
نمیگویم از خال و لب کز شکربرآورده از رشک و غیرت دمار
ز چشمانِ مستش چه گویم که کردبه هر ناوکِ غمزه صد دل فگار
کنارش گرفتم چنان در میانکه گویی ندارد میانش کنار
به صد رنگ دستان برون آوردز دستانِ سیمیان به رنگ و نگار
قضا چون چنین میرود بر سرمز دستم برون میرود اختیار
درین ورطۀ مشکل ای مدّعیملامت مکن بر نزاریِ زار